ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )

113

عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )

شاگردان مىگفتند بعد از سقراط يتيم خواهيم شد . سپس سقراط از آن اطاق بيرون آمد و زن و فرزند خود را خواست . يك پسر بزرگ و دو پسر كوچك داشت كه با آنها وداع و سفارشهائى بانها كرد و آنها را به خانه فرستاد . اقريطون به او گفت : « نسبت بفرزندان و خانواده‌ات چه وظيفه‌اى بما واگذار مىكنى ؟ . « سقراط جواب داد دستور تازه‌اى در باب آنها ندارم و سفارش من بشما همان است كه هميشه نموده‌ام و آن اين است كه در اصلاح خودتان كوشش نمائيد و اگر چنين كنيد مرا و هركس را كه به راه من مىرود خشنود خواهيد ساخت » . سپس مدتى سكوت كرد . شاگردان او هم ساكت ماندند . در اين خلال خادم آن يازده قاضى آمد و بسقراط گفت : اى سقراط تو بسيار قوىدل هستى و من تاكنون مثل تو مرد پردلى نديده‌ام اما مىدانى كه من سبب مرگ تو نيستم و همان قضاة يازده‌گانه مسببند و من مأمور و مجبورم كه اين كار را بنمايم . تو افضل و بالاتر از هركسى كه باينجا آمده‌اند مىباشى . اين دارو را با اطمينان قلب بياشام و بر اجبارى كه پيش‌آمده صبر كن . سپس چشمان آن خادم پر از اشك گرديد و از آنجا رفت . سقراط گفت : دارو را مىخورم و تو به هيچ وجه مورد ملامت نيستى . سپس مختصرى سكوت كرد و باقريطون رو نمود و گفت : به آن خادم بگو شربت مرگ مرا بياورد . او هم بغلام خود گفت انمرد را بخواند . غلام او را طلبيد . او هم با ظرف دارو آمد . سقراط ظرف را از او گرفت و آشاميد . شاگردانش كه ديدند سقراط شربت مرگ را نوشيد ، همگى بگريه افتادند و اظهار تاسف مىكردند و تأثر و گريه آنها بسيار شديد بود و صداى گريه آنها بلند شد . سقراط به طرف آنها آمد و آنها را ملامت و نصيحت كرد و گفت : ما زنان را دور كرديم كه چنين وضعى پيش نياورند .